پروژه رو شروع کردم، از صبح درگیرشم... هی خطا هی دوباره سعی میکنم... این آخر وقتی به جای خوبی رسیدم نسبتا!
به خونه فکر میکنم... به خونه ای که شوق رفتنم بهش، با سبک حرف زدن “او” هی کم و کمتر میشه...
شاید باهاش بد صحبت کردم دیروز... اما اون هر روز بد صحبت میکنه... هر روز سلام نمیکنه و صبر منم تو بعضی روزا وحشتناک تموم میشه...!
من اما قرار بود قوی باشم! : )
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
با نرگسای روی میز ... درخت نارنگی تو خونه مون... امتحانای تموم شده... و یه نفر که بخاطرت از خیلی چیزا گذشته!
دوست دارم خل ترین شوهر دنیا!
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
سر درد... داره میکشه منو.... این میگرن لعنتی!
الانم که این مشکل جدید... چقدر خسته م... از مهمون بازی های ادامه دار... از حرفای منظور دار... زندگییه تنم گشاد شده... رسما حوصله هیچی رو ندارم!
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
اصلا براش مهم نیست، مریضیم... دردام... پرانول هر روزه ام... اصلا براش مهم نیست تشویش و اضطراب درونی م... براش هیچی مهم نیست... هیچ وقت نمی فهمه... همش یاد اون جمله ورونیکا تو کتاب درک یک پایان میفتم... تو هیچ وقت نفهمیدی تونی...!
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی